هر که سودای تو دارد چه غم از هر که جهانش
نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش
آن پی مهر تو گیرد که نگیرد پی خویشش
وان سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش
هر که از یار تحمل نکند یار مگویش
وان که در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش
چون دل از دست به درشد مثل کره توسن
نتوان بازگرفتن به همه شهر عنانش
به جفایی و قفایی نرود عاشق صادق
مژه بر هم نزند گر بزنی تیر و سنانش
خفته خاک لحد را که تو ناگه به سر آیی
عجب ار بازنیاید به تن مرده روانش
شرم دارد چمن از قامت زیبای بلندت
که همه عمر نبودست چنین سرو روانش
گفتم از ورطه عشقت به صبوری به درآیم
باز میبینم و دریا نه پدیدست کرانش
عهد ما با تو نه عهدی که تغیر بپذیرد
بوستانیست که هرگز نزند باد خزانش
چه گنه کردم و دیدی که تعلق ببرید
بنده بی جرم و خطایی نه صوابست مرانش
نرسد ناله سعدی به کسی در همه عالم
که نه تصدیق کند کز سر دردیست فغانش
گر فلاطون به حکیمی مرض عشق بپوشد
عاقبت پرده برافتد ز سر راز نهانش
دارم برات می نویسم، برای بار دوم؛ اول خواستم با خودنویسی
که خودت برام خریده بودی بنویسم که جوهر نداشت. رفتم از مجید خودکار گرفتم. بنابر
این همه ی چیزایی که می خوام بنویسم کلا فرق کرده!
تنها چیزی که الان بهش ایمان دارم اینه که روحم رو به تو
فروختم تموم شد. شاید این معامله قسطی بوده اما حالا دیگه همه چی تموم شده. فکر می
کنم بهای روحم رو تمام و کمال پرداخت کردی. اوایل فکر می کردم قیمت زیادی گذاشتم
رو خودم، تازه برای تو که آشنا بودی باید خیلی از این حرفها پایین تر می گفتم.
فکرکردم اقساطش رو تا آخر عمرت تا آخر عمرمون نتونی تموم کنی. اما الآن مطمئنم که
تمام و کمال پولش رو گرفتم.
روحم مال توئه، اگه بخوای همین الآن دودستی کلش رو تقدیمت
می کنم، اگرچه فکر می کردم می تونم پیش خودم نگهش دارم و فقط مالکیتش مال تو باشه.
از بالا تا پایین نگاه می کنم، لباسام همه رو تو خریدی، حتی
خودنویسی که می خواست چیزای دیگه ای برات بنویسه رو هم تو خریدی. شاید یک ماهی هم
باشه که با پولهای تو غذاخریدم و خوردم و زنده موندم.ولی خوب که فکرش رو می کنم
نمی دونم چرا این کار رو کردم. اگه قرار بود روحم رو تحویل بگیری همون یه ماه پیش
غذا نمی خوردم و می مردم و تموم.
نه اینکه خیال کنی پشیمونم، نه به خدا، می خواستم به کی
بفروشم بهتر ازتو جونم؟ ایراد کار اینجاس که سختمه دیگه بین ما معامله ای در کار
نباشه.
همه شعرهای دنیا روسرم خرابه و گریه می کنم. دلم می خواست
با خود نویس تو می نوشتم تازه طلبکار هم بودم، دلم می خواست نفهمم و نادیده بگیرم
این رو که توی معامله تویی که ضرر کردی؛ دوست داشتم توی این توهم بمونم که "
چه چیز ارزشمندی بهت فروختم".
از معامله پشیمون نیستم، اما توی شرایط معامله نداشتیم که
حق شکایت و غرغر کردن نداریم. دوست دارم سرت غر بزنم که روحم رو دوست داشتم لعنتی،
دوست دارم بهت بگم تنها چیزی بود که داشتم. دوست دارم بعد از اینکه گرفتیش احساس
نکنی مثل من که چیز بدرد نخوری گرفتی و حالا با چیزی که نمی دونی کجای دلت بزاری
چیکار کنی؟ این آشغال رو کجا چرا نگه داری!
دوست دارم لذت معامله ای که برای من تموم میشه تا همیشه ی
عمرت باهات بمونه، توی دستات، روی لبهات، توی چشمات، روی پوست بدنت، جایی روگونه ت
که پلکهای من بوده وقتی خواب بودی یا بیدار و تازه بمونه. دوست دارم غر بزنم و بگم
خوب قدم برداشتم و معامله رو پیش بردم. دوست دارم گریه کنم و بگم من کاری کردم که
معامله به خوبی و خوشی تموم بشه. روح من مال تو، همه ی پولهایی که خرج شده دیگه
تمومشده و حالا فقط دو تا پنج هزار تومنی و یه دوهزار تومنی توی جیبمه؛ دو هزار تومن هم دست مجید دارم که هزار تومنش برای
تولد امشب حمید خرج میشه که همه ش از جزییات معامله ی ما به نظرم می رسه. چه شبی!
حمید امشب به دنیا میاد و من روحم رو به تو فروختم تا هزار تومن توی جشن تولدش
شریک بشم!
پشیمون نیستم، خودمم اگه جای تو بودم آشغالی مث روح خودم رو
نمی خریدم. اما حق بده بهم که حالا که جای خودمم نفهمم روحم آشغاله. بزار غر بزنم،
بزار برای خودم گریه کنم که قراره دیگه باهات معامله ای نداشته باشم. حق بده بهم!
- چه حقی مرد
حسابی؟! یه نیگا به خودت بنداز، لباسات و خودنویس مفلوکی که دستته مال منه! تازه
الان به اینخاطر هنوز نمردی که با پول های من غذا خوردی. تازه همه ی این پول ها رو
با عشق بهت دادم. بگو یه لحظه رو ترش کردم؟ بگو دوستت نداشتم؟ بگوبرای اینکه
معامله مون سر بگیره سر پا و قبراق نگهت نداشتم؟ نگفتم اطرافیام احترامت رو نگه
دارن؟ نترس فکر نمی کنم آشغال خریدم، منم پشیمون نیستم از معامله، بعدش هم روحت رو
پرت نمی کنم تو آشغال دونی؛ البته شاید هنوز فکر نکردم کجای دلم بزارم روحت رو،
شاید هنوز فکر نکردم که می تونم توی اتاق آویزونش کنم یا نه؟ اما منم کلی چیز
گذاشتم، خودم فرسوده شدم، روحم، تنم. منم گریه کردم. الآن که فکر می کنم منم جاری
بودن معامله رو دوست دارم.
- یعنی تومی گی نمی تونیم؟ منظورت اینه؟
- من نمی دونم ، تو چی می گی؟ می تونیم ادامه
بدیم؟
گریه م می گیره وداد می زنم، از اون لحظه هاییه که حسگر های
وجودم فعال شدن و فهمیدن که هنوز دوستم داری! داد می زنم نمی دونم. من من می تونم
هنوز روحم رو که الآن مال توئه برات نگه دارم توی همه ی وجودم. توی دلم، توی
دستام، توی چشمام.مال تو باشه پیش من! عوضش باید زنده بمونم. اعتراف می کنم که من
خیلی لذت خواهم برد. دستام تو رو فریاد می زنن، آخه روحه دیگه مال توئه. اعتراف می
کنم که شاید هیچ وقت این حس رو لمس نکنی؛
اما بهم بگو قبل از اینکه روحم رو بدم بهت چیکار می کنی این سرگردون آسمون جل رو؟
کجا نگهش می داری؟اگه جا نداشته باشی براش، کثیف می شه تو آشغالا، اون وقت یادت می
ره چیزی خریدی و همه خرجی که تا حالا براش کردی باد می شه می ره هوا.
بزار، هنوز کلی چیز هست که بهت بدم؛ یه جون دارم با استخون
با خون با خودکاری که توی دستام می نویسه. همه ش مال تو! بزار معامله مون ادامه
پیداکنه. همه ی اینها رومی دم در ازای هزار روز زندگی با تو. هــــــــــــــزار
روز می دونی یعنی چی؟ می شه چه کارهایی کرد؟ فکر نمی کنم اصلا هزار روززندگی کنیم،
هزار آخه کی تموم می شه؟ هزار روز تو من رو نگه می داری منم روحت رو توی خودم نگه
می دارم. خودکارم برات می نویسه، استخونم و خونم رو هم آخر سر میدم بهت خاکشون
کنی، جاشم بهت میگم. هزار روزعوضش باید منو نگه داری.
- نمی خوام.
- منم می خوام.
- نمی خوام.
- ولی من می خوام، به تو چه؟
- تو غلط کردی. ( می خندی )
من گریه می کنم و دیگه گریه نمی کنم و می خندم.
اصلا مگه ما قرارداد کتبی داریم؟ دلم بخواد دبه می کنم و
روحم رو نمی دم بهت. فقط شانست گفته که دوست ندارم بی معامله با تو زندگی کنم ،
اگه قرار نباشه روحم رو بدم به تو و معامله ای در کار نباشه روحم رو میخوام چیکار؟
همون بهتر که بمیرم. شانست ایجا گفته. ولی فکر کن دبه کنم! دیگه به تو هیچیِ هیچی
نمی رسه. بیا قبول کن.
از گریه م دوباره نرم می شی. دوباره آدم می شیم. بغلت میکنم
و اروم میگی امید. آروم میگم چیه. آروم میگی هیچی. آروم هیچی نمی گم! معامله
دوباره شروع می شه. دوباره اندازه ی همه ی وجودم دوست دارم.
__________
فردا می مونه نهصدونودونه روز دیگه تا آخر قرارداد تازه
مون. خودم هم می دونم هزار روز چیزی نیست. الکی سر هر دوتامون کلاه گذاشتم که
اووَه هزار روز. اما خوب ما می تونیم و تونستیم بعد هزار روز معامله رو تموم نمی
کنیم. من یه کمی دبه می کنم، تو یه کمی غر می زنی و یه بهونه ی دیگه پیدا می کنیم
واسه ی عاشق موندن، واسه ی با هم موندن، واسه ی معامله.
هزار جهد بكردم كه سر عشق بپوشم
نبود برسرآتش ميسرم كه نجوشم
بهوش بودم از اول كه دل به كس نسپارم
شمايل تو بديدم، نه صبر ماند ونه هوشم
حكايتي ز دهانت بگوش جان من آمد
دگر نصيحت مردم حکايت است بگوشم
مگر تو روي بپوشي وفتنه باز نشانی
كه من قرار ندارم كه ديده از تو بپوشم
من رميده دل آن به كه در سماع نيايم
كه گر بپاي در آيم، بدر برند بدوشم
بيا به صلح من امروز و در کنار من امشب
كه ديده خواب نكردست، از انتظار تو دوشم
مرا به هيچ بدادي و من هنوز بر آنم
كه از وجود تو موئي به عالمي نفروشم
مرا مگوي كه سعدي، طريق عشق رها كن
سخن چه فايده گفتن، چو پند ميننيوشم؟
براه باديه رفتن به از نشستن باطل
وگر مراد نيابم، بقدر وسع بكوشم
نه اینکه راه بادیه گرفته باشم یا حد اقلش اینهکه خودم خبر ندارم راه بادیه میرم، اما انسان برام مقدسه مثل عشق و مثل دوستی و آشتی. مثل آزامش و مثل طبیعت و بالاتر همه ی اینها. بالاتر از دین و زبان و فرهنگ و نژاد، همتراز وجود خودم، بالاتر از آرمان. برای همین هنر برای انسان برام بالاتر از هنر برای هنر یا هنر یا هنر برای خدا یا هنر برای آرمانه. مینویسم برای تو و الان که نمی تونم راجع به اشر و هنر که زیباست یا راجع به گلدزورثی که در جایگاه استاد میبینمش بنویسم از عطار و عشق مینویسم که هر کس چون به شعر در رسد خویش بیند! عشق هم که دیگه جهانی ترین ارتباطه حسیه.
جانا حديث حسنت در داستان نگنجد
رمزي ز راز عشقت در صد زبان نگنجد
سودای زلف و خالت در هر خیال ناید
اندیشه وصالت جز در گمان نگنجد
هرگز نشان ندادند از کوی تو کسی را
زیرا که راه کویت اندر نشان نگنجد
آهی که عاشقانت از حلق جان برآرند
هم در زمان نیاید هم در مکان نگنجد
آنجا که عاشقانت یکدم حضور یابند
دل در حساب ناید جان در میان نگنجد
اندر ضمیر دلها گنجی نهان نهادی
از دل اگر بر آید در آسمان نگنجد
عطار وصف عشقت چون در عبارت آید
زیرا که وصف عشقت اندر بیان نگنجد
عشق به نظرم یک نوع داوطلب شدنه. برای پذیرفتن و فهم دیگری که مهم نیست یک انسان یا حیوان یا عروسک یا تنها یک رویاست. مهم طلب پذیرفتن حضور دیگری همتراز با خود آدمه. مثل تو که گاهی بزرگتر ازعشقی و بزرگتر از خودم. مثل وقتی که شروع میکنم به نوشتن و ته دلم امیدوارم اینا رو بخونی و راضی باشی که داوطلب پذیرفتن و فهمیدن من شدی. اگه این نوشته ها به درد کس دیگه ای هم بخوره میدونم که انگیزه ش تو بودی. یا خودش فکر میکنه همه ی دنیا دست به دست هم دادن که اون معنی پیدا کنه و وجود داشته باشه. البته کاملا هم حق داره چون من هم در مورد خودم همین طور فکر میکنمو خوشحالم که داوطلب شدمبرای پذیرفتن انسانها. برای پذیرفتن خودم. برای فهمیدن تو.
عشق یعنی ما. هر مایی.
خسته شدم. این ها را نباید گفت٬ اینها را باید لمس کرد. اینها را باید لمس کنی تا بتوانی داد بزنی و نگذاری دیگر کسی از این زهر مار بچشد. این بیهودگی طاقت فرسا و انرژی گیر!
![]()
اين ها را كه مي نوشتم ياد اشر افتادم اين سوررئاليست دوست داشتني و بي نظير. راجع به اشر شايد زياد حرف زده باشند اما هر كسي حرف ميزند زود يادش مي آيد كه به به عجب فضاي مثبت و منفي را خوب تركيب كرده. يا از معماري اسلامي تاثير گرفته يا قدرت بسيار بالاي طراحي اش را مي بيند. كسي نمي گويد كه سوسمارهای بیچاره ی اشر چه مسیر ی را طی می کنند تا دوباره به همانجایی برگردند که از آن آمده اند. از روی کتابها و از کنار مشروبات و از روی احجام و گلها و تاریخ و زمین و آسمان. همه را طی میکنی تا باز برگردی به همان جایی که از آن آمده ای.

راجع به اشر بعدا به صورت اختصاصي خواهم نوشت. اما زمان نخواهد ايستاد.
ما كه هيچ، براي شما اميد كه سال خوبي باشه.

عید شد ساقی بیا در گردش آور جام را
پشت پا زن دور چرخ و گردش ایام را
سین ساغر بس بود ای یار مارا روز عید
گو نباشد هفت سین، رندان دردآشام را
خلق را بر لب حدیث جامه ی نو هست و من
از شراب کهنه می خواهم لبالب جام را
هر کسی شکر نهد بر خوان و برخواند دعا
من ز لعل شکرینت طالبم دشنام را
هر کسی را هست سیم و دانه ی گندم به دست
طالبم من دانه ی خال تو سیم اندام را
سیر بر خوان است مردم را و من از عمر سیر
بی دلارامی که برده ست از دلم آرام را
پسته و بادام نقل روز نوروز است و من
با لب و چشمت نخواهم پسته و بادام را
عود اندر عید سوزانند و من نالان چو عود
بی بتی کز خال هندو ره زند اسلام را
یکدگر را خلق می بوسند و من زین غم هلاک
کز چه بوسد دیگری آن شوخ شیرین کام را؟
سرکه بر دستار خوان خلق و همچون سرکه دوست
می کند با ما ترش، رنگين رخ گلفام را
قاآني شرواني
ادامه مطلب

