X
تبلیغات
هایلایت - بازنگری فیلم (درخشش ابدی یک ذهن پاک) Eternal Sunshine of the Spotless mind

هایلایت

Literature & Visual Art Review Of Iran And World البته به فارسی

بازنگری فیلم (درخشش ابدی یک ذهن پاک) Eternal Sunshine of the Spotless mind

فیلمی به کارگردانی مایکل گوندری و با فیلمنامه‌ای مشترک از چارلی کافمن و مایکل گوندری، با بازی جیم کری ( در نقش جول بریش)، کیت وینسلت ( در نقش کلمنتاین)، کریستین دانست ( در نقش مری) و ایلیا وود( در نقش پاتریک) است. این فیلم در سال 2005 جایزه‌ی اسکار بهترین فیلمنامه را به خود اختصاص داده و گولدن گلاب بهترین بازیگر نقش اول زن و بهترین فیلمنامه را هم از آن خود کرده است.

داستان فیلم از این قرار است که : جول که آدمی خجالتی و تا حدی ساده است در یک مسافرت ساحلی با دونفر از دوستانش با کلمنتاین که دختری کم فکر و پرانرژی است آشنا می‌شود. چند و چون دوستی این دو نفر را در فیلم ما به غیر از سکانس اول از طریق خاطرات جول مرور خواهیم کرد. و خواهیم دید که به دلیل کم فکری های کلمنتاین این دوستی به پایان می‌رسد و کلمنتاین باز هم از سر بی فکری دست به یک عمل پاکسازی حافظه از طریق شرکت لاکونا که مری در آنجا منشی است می‌زند. بعد از پاکسازی زمانی که جول او را می‌بیند و با مشورت دوستانش متوجه می شود که کلمنتاین او را از حافظه و خاطرات خود پاک کرده، او هم تصمیم می‌گیرد تا کلمنتاین را از خاطرات خود پاک کند. اما در میانه‌ی راه پاکسازی و در حالت یادآوری خاطرات متوجه می‌شود که مایل به این کار نیست. و در حین باز بینی خاطرات با اعمال و کارهای جالبی البته با کمک و پیشنهادات جالب کلمنتاینی که در ذهن جول است، سعی در منحرف کردن مسیر پاکسازی می‌کند. که در نهایت موفق به این کار نمی‌شود. اما فیلم به این جا ختم نمی شود و جول طبق حس دژا وو و صد البته شخصیتش باز هم با کلمنتاین بر خورد می‌کند و باز هم همان مسیر عشق پیشین را طی میکند. البته چنین اتفاقی برای همه می افتد برای مری، برای افرادی که به شرکت لاکونا مراجعه می کنندو برای جول و کلمنتاین هردو.

نکات فیلم بسیار زیاد هستند در نقدهایی که راجع به فیلم نوشته شده با وجود تعریف ها و تمجید های زیاد اما از کنار برخی از این نکات بسیار سطحی گذشته اند. چند نکته‌ی بسیار مهم این ها هستند:

اول اینکه خاطرات زنده هستند و زندگی می‌کنند. در حقیقت قابل تحریف هستند و ما با آنها و در کنار آنها زندگی می‌کنیم. با همان خاطرات معنی می‌شویم و هویت ما را قوام می بخشند. شاید این دید گاه نزدیک به دیدگاه گابریل گارسیا مارکز باشد که در کتاب" زنده‌ام تا باز گویم " یا " زنده‌ام تا روایت کنم " باشد که می گوید: " زندگی آنچه که زیسته ایم نیست بلکه یکسره آن چیزی‌ست که به خاطر می‌آوریم تا باز گوییم." این نوع نگاه بسیار درست و اکتیو است. زیرا آنچه را که از یاد می‌بریم گویی هرگز نبوده‌است و از طرفی هر بار که چیزی را به خاطر می‌آوریم گویی بار دیگر آن را زیسته‌ایم. در فیلم این رویکرد به خوبی نشان داده می‌شود. قاطی شدن خاطرات و بازسازی و تحریف آن ممکن است و تمامی معادلات علمی را بر هم می‌زند. با زمان حال آمیخته می‌شود و ملغمه‌ای سوررئال از زمان‌اندیشی و درزمانی و بی‌زمانی و در مکانی و لامکانی می‌شود. ظاهر سوررئال قضایا تنها پوششی است بر این واقعیت که آنچه گذشته مرده است و یاد‌اوری ما یک نوزایی است که در زمان حال و با شخصیت امروز ما صورت می‌پذیرد.

جیم کری در حال پاکسازی خاطرات آنها را به خاطر می آورد.

نکته‌ی دوم که شاید بسیار حائز اهمیت تر باشد این است که هویت و بودن ما بستگی به تاریخی دارد که در حقیقت وجود ندارد و مهمتر اینکه این تاریخ و گذشته تنها متعلق به شخص ما نیست. تصویر که از من در ذهن دیگری وجود دارد مرا قوام می‌دهد. و این نکته در فیلم این‌گونه نشان داده می‌شود که زمانی که کلمنتاین دارد از ذهن و خاطر جول میرود به پاتریک زنگ که اکنون دوست‌پسر اوست زنگ می‌زند و به او می‌گوید که " فکر می‌کنم دارم نابود و محو می‌شم! " پاتریک که با سوءاستفاده از خاطرات جول هویت او را ربوده است به او می گوید: " تو پیر نشدی نارنگی! " اگرچه در این زمان انگار به‌واقع کلمنتاین گندیده است و رنگ موهایش که در اولین دیدار او با جول به رنگ زنده‌ی سبز بود، اکنون آبی فاسد شده‌است. و در زمان دوستی با جول بود که به رنگ انرژی و شور ، نارنجی و قرمز رنگ می‌شد. و البته با وجود کم فکری کلمنتاین او از این لقب ها و حرفهای پاتریک نه تنها ( چون زمانی که با جول بود و این سخنان را از زبان او می‌شنید،) خشنود نمی‌شود بلکه بیشتر نگران و افسرده می‌شود چراکه گویی همان حس دژا وو به او می‌گوید این سخنان با شخصیت پاتریک سازگار نیست.! و دردی را از کلمنتاین درمان نمی کند.

پاتریک (ایلیا وود) در کنار کلمنتاین ( کیت وینسلت) با موهای آبی فاسد.

نکته‌ی دیگر فیلم این که اهتمام به زنده نگه داشتن چیزی در خاطر عمل بسیار رومانتیکی است. و غافل شدن از هر حسی باعث محو شدن آن حس می‌شود. زندگی کردن در کنار دیگران همان چیزی است که به ما ارزش می‌بخشد و ما را از نابودی دور می‌کند و این  نابودی هم جنبه‌ی فیزیکی دارد و هم جنبه‌ی روانی. یعنی اگر من در نگاه دیگران موجود نباشم در درونم هم احساس وجود نمی کنم. در فیلم جایی که جول تا حدی از نگه داشتن جول در ذهنش غفلت می‌کند و این زمانی است که دارد با دکتر هاوارد در مورد چگونگی توقف این جریان می‌پرسد، تا چشم به هم می زند و بر می‌گردد کلمنتاین در کنار او دیگر صورت ندارد و خودش هم محو و ناپدید می شود.

جول (جیم کری) تلاش می کند کلمنتیان ( کیت وینسلت) را از دست ندهد.

دو تا نقل قول کلیدی هم در فیلم وجود داره؛ یکی از نیچه و دیگری شعری از الکساندر پوپ: نیچه در فراسوی نیک و بد می نویسه: " خوشا به سعادت فراموش‌کاران که حتی اشتباه‌های‌شان نیکوست." این یک روی سکه‌ی فراموشی‌است که موهبتی می‌شود بی نظیر، زمانی که هر یادآوری حتی اگر به انتخاب درست بیانجامد دردناک است. اما روی دیگر سکه‌ی فراموشی درد‌ناک است، برگردان این شعر از خودمه:

 " پاک‌دامنی چه نغز است!

فراموشیِ درخشش ابدی خیالی پاک

همپای دنیایی که فراموش خواهد کرد.

اینک که هر دعا مستجاب

و هر آرزو برآورده می‌شود."

فراموشی همواره آسان و دلپذیر نیست و اگر چارلی کافمن تنها به جنبه‌ی دلپذیر یا جنبه‌ی دردناک فراموشی می‌پرداخت فیلم‌نامه ناقص می‌ماند. به همین دلیل اگرچه برخی افراد مخصوصا در زمان والنتاین تصمیم به استفاده از تکنولوژی شرکت لاکونا می گرفتند و برخی حتی بارها از این موهبت استفاده می‌کردند، اما زمانی که مری متوجه‌ می‌شود که او خود پاکسازی شده، آنقدر درهم می ریزد که تصمیم می‌گیرد تا تمام بیماران را از پاکسازی‌شان باخبر کند و به همه از جمله جول و کلمنتاین نامه مینویسد ومدارک‌شان را برایشان پست می‌کند. مدارک زمانی به دست جول و کلمنتاین می‌رسد که بار دیگر در مسیر عشق پیشین افتاده اند اما با این وجود باز خم به روند طبیعی زندگی تازه شان ادامه می‌دهند، چرا که " هر چیز همان خواهد بود که باید باشد." و اینجا یاد این بیت حافظ می‌افتم که:

" پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت  ***  آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد "

جول (جیم کری) در کنار کلمنتاین (کیت وینسلت) احساسات خوب و بد آمیخته با هم.

نمی خواهم زیبایی های فیلم را با تعریف همه‌ی جزییات آن ازبین ببرم. اما مخفی کردن خاطره‌ی کلمنتاین در کودکی یا در خاطراتی که در آن جول احساس حقارت کرده و نقاط پاکسازی آن به دستگاه پاکساز معرفی نشده از خلاقیت‌های شگفت انگیز این فیلم هستند. بازی جیم کری در نقش کودک بازیگوش یا کودک تحقیر شده و نوجوان شرم‌زده بسیار دیدنی است. البته کیت وینسلت هم بسیار زیبا و چشم و دل نواز او را همراهی می‌کند. من حتی از بازی کریستین دانست هم  زمانی که با پاتریک و استان در حال پاکسازی حافظه‌ی جول هستند بسیار خوشم آمد.

جول (جیم کری) کودکی خود را بازی می کند و به یاد می آورد.

نکات ریز دیگری هم وجود دارد که برخی از دوستان به آن تا حدی توجه کرده‌اند و من را از دوباره نویسی نجات داده‌اند.

امیر در نظر دهی سایت فکسون این‌طور نوشته که با اندکی تصرف باز می گویم:

" فيلم‌هايي که زمان به هم ريخته دارند (توالي زماني در فيلم وجود ندارد)، معمولا ۲ ويژگي دارند: ۱- يک داستان ساده ۲- يک فيلمنامه قوي و يک تدوين مناسب که اون داستان ساده رو به شکل يک پازل به ريخته به تماشاچي فيلم ميده و تماشاچي بعد از چيدن اون پازل در ذهنش و درک داستان، به لذت از فيلم دست پيدا ميکنه. اين جور فيلمها رو بايد حداقل دوبار و با دقت و تمرکز حواس ديد.

« درخشش ابدی یک ذهن پاک» يکي از نمونه هاي موفق اين نوع فيلمهاست. نامزدي در چند رشته اسکار و در نهايت بردن جايزه " بهترين فيلمنامه " و همچنين رتبه بالاي فيلم در بين فيلمهاي برتر سایتIMDb نمونه اي از موفقيت هاي فيلم هستند.

براي درک فيلم بايد بدونيم در هر لحظه، فيلم در چه زمان و چه موقعيتي قرار داره.

زمان رو به شکل کلي و بدون در نظر گرفتن جزييات ميشه به ۴ قسمت تقسيم کرد:

 - آشنايي کلمنتاين و جوئل براي اولين بار

 - رابطه و خاطرات مشترک آنها تا قبل از جدايي

 - جدايي آنها و پاک کردن خاطرات يکديگر از حافظه خودشان

 - آشنايي براي بار دوم

رنگ موي کلمنتاين کليديه که با اون ميتونيم زمان فيلم رو تشخيص بديم.

آنچه در فيلم ميبينيم ۲ دسته هستند:

- حوادثي که در در دنياي واقعي اتفاق افتاده‌اند و مي‌افتند.

-  آنچه که موقع پاک کردن خاطرات جول، از دريچه ذهن او ميبينيم. قسمتي از آن، خاطرات مشترک جوئل و کلمنتاين هستند و قسمت ديگر، زماني است که جوئل از پاک کردن خاطره کلمنتاين پشيمان مي شود و تلاش ميکند ياد کلمنتاين را جايي در خاطراتش

که براي دستگاه خاطره پاک کن يافتني نباشد پنهان کند (مثلا در ميان خاطرات کودکي اش يا در میان عقده‌ی حقارتش)

بازي جيم کري و کيت وينسلت هم عاليست. کيت وينسلت انگليسي براي اين فيلم با لهجه آمريکايي صحبت کرد و نامزد اسکار براي بهترين بازيگر زن شد.

جيم کري آنقدر خوب در نقش يک مرد کم حرف و یبس فرو‌رفته که اصلا نمي توان تصور کرد که اين همان مرد بذله گو با لبخندهاي بزرگ فيلمهاي کمدي باشد."

این متن رو یکی از دوستان باذوقم به اسم امیر در نظرسنجی های سایت  www.fexon.com برای فیلم درخشش ابدی ذهن پاک نوشته. البته نوشته‌ی دیگری هم در باره این فیلم در وبلاگ پرده‌ی شیشه‌ای وجود ارد که آن را هم نقل خواهم کرد. امیر تحلیل خوبی از داستان کرده اما به نظر من پیام فیلم رو با سرعت زیاد و دقت کم برداشت کرده. نمایش تقدیر حالتی ضمنی دارد و محوریت مسلما با چیستی یادآوری و ذهنیت است. اما همان تقدیر نیز به طور محتوم نمایش داده نمی‌شود چرا که با انتخاب فراموشی توسط افراد هرچند به همان مسیری بروند که رفته بودند و شاید بایستی که می‌رفتند اما باعث تغیر مسیر نهایی که جدایی کامل است منتهی می‌شود. یعنی جول و کلمنتاین اگر چه صد بار هم فراموش کنند و باز عاشق همدیگر بشوند اما باز تقدیر جدایی را از سر باز می‌کنند. این در حالی‌ست که نباید ما به ورطه‌ی دور باطل فلسفی بیفتیم که لابد تقدیر این بوده که اینها فراموشی را انتخاب کنند و ... زیرا حتی اگر این درست باشد دیگر اینجا مسلما پیام فیلم یا رویکرد کارگردانی و فیلمنامه نیست.!

امیر می نویسد"

" پيام فيلم (اگر اصولا قرار باشد پيامي داشته باشد) به نظرم نوعي تقدير گرايي است: اگر تقدير بر اين است که ۲ نفر عليرغم همه تفاوتها با هم باشند، حتي اگر حافظه آنها را از خاطرات هم تهي کرد باز هم دست تقدير آنها را بهم ميرساند. مثل جول و کلمنتاين. مثل مري(کرستن دانست) که بعد از پاک کردن دکتر هاوارد (به خاطر احساس گناه از اينکه دکتر هاوارد زن و فرزند دارد)، باز هم عاشق او مي شود. شاید هم پیام فیلم اینه که برای اینکه عشق دو نفر پایدار بمونه باید هراز گاهی دوطرف خاطراتشون از هم رو فرمت کنند. در فيلمنامه اوليه، قرار بوده نشان داده شود که جول و کلمنتاين سالخورده شده اند و در اين مدت چندين بار ديگر خاطره هم را حذف کرده اند تا بتوانند باز با هم باشند."

در مورد فرمت کردن خاطرات هم باید بگم این عقیده به نگاه فیلم نزدیک تر است چون در دفتر لاکونا می‌شنویم که افراد زیادی برای چندمین بار برای با هم بودن خاطرات دیگری رو به دست پاکسازی می‌سپارند. اما این هم قطعی و نهایی نیست چون مری برای بار دوم دیگه تصمیم میگیره به دفتر شرکت لاکونا نره و اون عملیات شبه انتحاری رو انجام می ده و با سوالی که از استاین می‌پرسه نشون می‌ده که این بار می‌خواد بدون بازگشت و طی کردن مجدد دوره‌ی فراموشی به دوستی با اون تن بده.

دوست دیگری هم در وبلاگ پرده‌ی شیشه‌ای به معرفی این فیلم پرداخته که شرح اون اینه:

"  فراموشی ابدی یک ذهن پاک!  

پوستر اصلی فیلم

کارگردان گمنام زیر سایه نویسنده مشهور! 

میشل گوندری Michel Gondry ، فیلمساز فرانسوی الاصل 40 ساله با ساخت کلیپ های آوانگارد و پیشرو به شهرت رسید. او ذهن سوررئالیستی خارق العاده خود را با همین کلیپ ها به نمایش گذاشت. گوندری، دانش آموخته مدرسه هنر پاریس است و در زمینه موسیقی پاپ و نقاشی مدرن تجربیات فراوانی دارد. حتی در دوران جوانی خود ، به عنوان گرافسیت نیز فعالیت کرده است. او در اوایل دهه 90 میلادی، به عنوان یکی از اعضای گروه موسیقی qui-qui  مشغول شد و پس از ساخت چند ویدئوآرت ، به وسیله بیورک برای ساخت کلیپ های ویژه او استخدام شد.

 

از سال 2001 فعالیت مشترکش را با چارلی کافمن، فیلمنامه نویس نابغه آمریکایی آغاز کرد که حاصل آن دو فیلم طبیعت بشری و درخشش ابدی یک ذهن پاکEternal sunshine of the Stopless Mind  بود که به همراه کافمن اسکار بهترین فیلمنامه اریجینال را برنده شد.

دو فیلم بعدی او ، بدون حضور کافمن ، از درخشش لازم برخوردار نبودند. به همین خاطر ، گروهی از منتقدان، نقش کافمن را برای موفقیت گوندری پر رنگ تر از آنچه حدس زده می شود، می دانند.

 

 

فراموشی ابدی یک ذهن پاک!

 

وقتی با یک نفر دعوا می گیرید ، گاهی آن قدر از دستش عصبانی می شوید که حتی می خواهید او را بکشید. اما به خوبی می دانید که این کشتن، مشکلات بیشتری برای شما به همراه می آورد مثلاً ترس از دستگیرشدن توسط پلیس یا بدتر از آن عـــذاب وجدان. این دلایل  شما را از انجــام چنین حمــاقتی بـــاز می دارد.پس چاره چیست؟ در حالی که دارید از عصبانیت منفجر می شوید، چه کاری می توانید بکنید؟

چارلی کافمن ، فیلمنامه نویس مشهور آمریکایی، راه حل بهتری ارائه می کند که اگر در طی سالهای آینده تحقق یابد ظاهراً مشکلات و عواقب منفی کمتری در پی دارد. شما تمام خاطرات مربوط به طرف مقابل را از ذهن خود پاک می کنید و حتی عمل پاک کردن را هم به یاد نخواهید آورد؛ یعنی، همه چیز را فراموش می کنید ، به عبارتی فراموشی ابدی یک ذهن پاک!

 

فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک ، فیلمنامه محکم و پیچیده ای دارد و با توجه به زمینه هایی که داستان در اختیار نویسنده قرار داده است به طور پی در پی سطوح کشمکش خود را تغییر می دهد. دائماً از ذهن شخصیت اصلی به جهان بیرون جابه جا می شود. 

جوئل( جیم کری Jim Carry) و کلمانتین ( کیت وینسلت Kate Winslet)  از عجیب ترین شخصیت های سینمایی در چندین سال اخیر به شمار می روند. یکی خیلی معمولی و دیگری کمی خل وچل و غیرقابل پیش بینی.

 

 عجیب بودن شخصیت های اصلی باعث شده تا رابطه ای هم که بین آنها شکل می گیرد ، عجیب و کم نظیر باشد. در واقع همین غرابت باعث می شود که جوئل برای حفظ خاطرات خوب و خوش خود با کلمانتین تقلا کند و ما به عنوان بیننده ، به تماشای ادامه اتفاقات ترغیب شویم.

فیلم درباره روابط انسانی و ارزش رابطه ها صحبت می کند و می گوید به هیچ وجه نمی توان از اوقات خوش رابطه ها، حتی آنهایی که فرجام خوبی ندارند، گذشت و اینکه انسان ها تنها زمانی که روابط شان در حال نابودی است، به ارزش آنها پی می برند.

نکته ای که توجه مرا  به خود جلب کرد، رابطه حافظه و عشق بود که در این فیلم به خوبی آن را به تصویر کشیده اند. شخصیت ها با اینکه خاطرات دیگری را از ذهنشان پاک کرده اند ولی در اولین ملاقات، حس عجیبی دارند، نوعی حس آشنایی (Déjà vu) . احساسی که از یک رابطه در گذشته حکایت دارد.

نکته دیگر درباره موضوعی که فیلم به آن پرداخته ،یعنی؛ پاک کردن حافظه. حافظه عبارت است از  مجموعه ای از فرآیندهای اکتساب، نگهداری و کاربرد اطلاعات. تفکر امروزی حافظه را به سه مرحله اصلی تقسیم می کند؛ یادگیری، نگهداری و محافظت ، یادآوری و بازیابی .  بیشترین مطالعات درباره مراحل اول و سوم انجام شده و از مرحله دوم؛ یعنی نگهداری و محافظت ، اطلاعات چندانی در دست نیست. این در حالی است که فیلم  درخشش ابدی یک ذهن پاک مستقیماً به مرحله دوم پرداخته و نشان می دهد حتی اگر علم به آن درجه برسد که بتواند در حافظه آدم ها دخل و تصرف کند ولی هرگز قادر به غلبه بر احساسات بشری نیست. 

اما مسئله مهمی که شاید دلیل اصلی اقبال فیلمنامه کافمن در شب اسکار بوده باشد ، توجه به همه شخصیت هاست. علاوه بر پرداخت بسیار خوب دو شخصیت اصلی ، پرداختن به سایر شخصیت ها، گذشته و روابط آنها باعث شده تا همه کاراکترهای فیلم تا حدّ قابل قبولی از پردازش مناسب برخوردارند.

در ضمن مثل اینکه کم کم باید باور کرد که هر فیلم جدی که جیم کری بازی در آن را می پذیرد، حتماً فیلم متفاوتی است. بعد از مردی روی ماه، مجستیک و نمایش ترومن حالا کری با بازی در این فیلم بار دیگر تجربه باشکوهی را رقم می زند. 

           تیموتی "

و در آخر برای اطلاعات بیشتر به نقل از روزنامه‌ی اعتماد راجع به کارگردان این فیلم :

ميشل گوندري

 اين فرانسوي الاصل خوش قريحه كه با ساخت كليپ هاي آوانگارد به شهرت رسيد، ذهن سوررئاليستي و خارق العاده خود را با فيلم "درخشش ابدي يك ذهن پاك " نمايش داد. فيلمي كه مي تواند به عنوان يكي از بهترين فيلم هاي دهه اول هزاره سوم ، ثبت شود.

گوندري دانش آموخته مدرسه هنر پاريس است و تجربيات فراواني در عرصه موسيقي پاپ و نقاشي مدرن دارد و حتي در دوران جواني خود، به عنوان يك گرافيست نيز فعاليت كرده است . او در اوايل دهه 90، به عنوان درامر گروه موسيقي غمگ-غمگ مشغول شد و پس از ساخت چند ويديو آرت ، به وسيله بيورك براي ساخت كليپ هاي ويژه او استخدام شد.

از سال 2001 فعاليت مشتركش را با چارلي كافمن ، فيلمنامه نويس نابغه آمريكايي آغاز كرد كه حاصل آن دو فيلم: " طبيعت بشري " (2001) و " درخشش ابدي يك ذهن پاك " بود كه به همراه چارلي كافمن اسكار بهترين فيلمنامه ارژينال را برنده شد.

دو فيلم بعدي او،بدون حضور چارلي كافمن ، از درخشش لازم برخوردار نبودند و به خاطر همين گروهي نقش كافمن را در موفقيت گوندري پرنگ تر از آنچه حدس زده مي شود، مي دانند.

گوندري متولد ۱۹۶۷ است.

بهترين فيلم : درخشش ابدي يك ذهن پاک

+ نوشته شده در  Wed 30 Jan 2008ساعت   توسط ه. شاد  |